بهترین روز ، دیدن تو
بهترین حرف ، گفتن از تو
زندگی هستی و بودن
یعنی،
خواستن ، خواستن تو
بهترین خاطره از تو
یادگار عمر من ، تو
دورترین راه واسه من ، کمترین فاصله از تو
پرسیدی از عشق اول ،
فقط از رو بچگی بود
چی بگم از عشق دوم ،
اونم از رو سادگی بود
دلم عادت غریبی ، به هوای عاشقی داشت
عشق سوم اومد از راه،
رو هوا زد دلم و برد
عشق بعد از سر لج بود
چند صباحی بود و بس بود
وقتی از سرم به در شد
یه دفعه، صد بلا و شر شد
اما تو ، اما تو آخرینی عزیزم ، عزیز ترینی
همه دنیا یه طرف ، تو یه طرف
که بهترینی
خواستنی ترین وجودی ، زندگی ، بود و نبودی
میمیرم اگه یه روزی ، بگی عاشقم نبودی
هرچی دلت خواست بگو
اما،نگو که می ری
نگو هوای عشقو از
نفسام می گیری
هرچی دلت خواست بگو
خونه خرابم نکن
من خوده انتظارم
نقش بر آبم نکن،
باز هوس یه دردم
یه درد عاشقونه
عشقی که از نگاهت به یادگار بمونه
ابر چشام به عشقت ، کوچه رو آب پاشی کرد
حتی رو سقف خونه عکستو نقاشی کرد
تا ماه من تو باشی ، خورشید و دوست ندارم
پیرهنی از ستاره برای تو میارم
هرچی دلت خواست بگو ، نگو دوستم نداری
نگو برای رفتن ، هزار بهونه داری
اینهمه از تو گفتم،
شاید که فکر رفتن ، از سر تو بیفته
بخوای بمونی با من
و عشق صدای فاصله هاست
صدای
فاصله هایی که غرق ابهامند
یه اشتباه کهنه بود دلهره ی
قرار ما
یه قصه ی همیشگی نترس و
دنبالم بیا
تو مثل سنگ کهربا تو دست
یار نابلد
فریب چشمای تو بودکه حرف
عاشقونه زد
اما تو کیش و مات من بازی
برنده ای نداشت
دلم به فردا خوش نبود
عشق سرم کلاه گذاشت
دوباره عاشقییت و
خاطره های
در به در
دوباره شونه های من
چتری برای دو نفر
دوباره اوج
بیکسی
بی اون که موندنی
نبود
یکی مثل تو بی وفا
دشمن این دل حسود
بعد تو عادتش میدم به روزگار
بیکسی
تو هم مثل فرشته ها به داد من
نمی رسی
وقتی شب به انتها نمی رسه
تنها جای پر کشیدن قفسه
حالا که سکوت ما نمیشکنه
بین ما فاصله فریاد می زنه
زیر سقف این زمستون کبود
تو بگو
گناه من یکی چی بود؟
یه دفعه قلبا همه سنگی شدن
پس بده دوباره چشماتو به من
میون این آدمای آهنی ،
نباید تو هم دلم رو بشکنی
ولی افسوس دیگه انگار خوابیدی
حتی ، به گریه ی من گوش نمیدی،
وقتی که پشت سکوت پنجره،
حتی لبخند تورو باد می بره،
وقتی تو غربت خیس کوچه ها
ستاره می شکنه ، اما بی صدا
از کدوم طرف باید به هم رسید؟
به کدوم لهجه باید فریاد کشید؟؟؟؟؟؟؟
اگر از ظلمت ره می ترسی
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنا یهای تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی
دستهایم را که پلی بر روی زمان می بندند
به تو خواهم بخشید
اگر از تنگی چشم دگران ، اگر از حرف کسان می ترسی
من جدا از دگران به تو خواهم پیوست
خویشتن را در تو گم خواهم کرد
و اگرترس تو از خویشتن است
من تو را در رگ و هستی خویش ، در همه ی ذرات وجودم
که پر از خواهش توست
محو و گم خواهم کرد
من وفا و تمامی دل عاشق خود را بی بهانه
به تو خواهم بخشید
تا تو از من باشی
تو بیا
تو بیا،که اگر آمدنت دیر شود
و اگر آمدنت قصهی پوچی باشد
من تو را ای همه خوبی !
تا دم مرگ نخواهم بخشید.
خدایا به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم!
خدایا به خاطر اینکه هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست
سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم!
خدایا ! ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم
فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای
تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد!
خدایا ! با اینکه گناه کرده ام ناسپاسی ، نموده ام ، حتی گاهی از رحمت
بیکرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان
هر زمان که در مانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم
با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ،حمایتم کرده ای!
به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ،
چه می توانم بگویم!؟
تو خود نیک میدانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته
ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاریم کنی ،چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو
از همگان بی نیازم.
خدای من ، می دانم که با این همه ،تو باز هم مرا دوست داری و
همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات
همواره در ذهنم طنین می افکند :
" اگر آنان که از من روی بر تافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، هر آینه از شوق جان می سپردند."
در دیگران می جویی ام ، اما بدان ای دوست
این سان نمی یابی ز من ، حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم ، مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوي ، پژواك سان اي دوست
در أتش تو زاده شد ، ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین ، آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان ، خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی ، پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان ، نمی خواهم
گر می توانی یک نفس ، با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه ، شانه خالی کن
از من منی بر سایه ها ، بار گران ای دوست
نا مهربانی را هم از تو ، دوست خواهم داشت
بی هوده میکوشی بمانی ، مهربان ای دوست


