دلتنگي هاي آدمي
را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهاي نهان
وشگفتي هاي بر زبان نيامده
و در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو ومن...............................
براي تو وخويش
چشماني آرزو ميکنم
که چراغهاو نشانه ها را در
ظلمتمان ببيند
وگوشي
که صداها وشناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو خويش
روحي
که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
وزباني
که در صداقت خود
مارا از خاموشي خويش بيرون کشد
وبگذارد از آن چيزي که در بندمان کشيده است سخن بگوئيم...........

پشت اين پنجره خيس نگاهم نكنيد
بغض من مي تركد همدم اهم نكنيد
من ز اما و اگر شايد و اي كاش پرم
دوستان گرگ شويد عازم چاهم نكنيد
من به تنهاي خود دلخوشم اي كاش شما
راه كج كرده و با عشق تباهم نكنيد
اشك در ديده من خرمن كاهيست شما
شعله برداشته شرمنده ي كاهم نكنيد
به خدا كعبه ي دل جاي بت و كفران نيست
بگذريد از دل من جاي گناهم نكنيد
خسته جان مهر كه در حسرت و غم مي سوزد
مي شود لطف كنيد عاشق ماهم نكنيد؟!

نکند موسم سفر باشد
ساربان خفته و بیخبر باشد
بوی باران تازه می آید
نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد
نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دست از پای درازتر باشد
نکند پرده چون فرو افتد
داستان، داستان زر باشد
زیر این نیم کاسه های قشنگ
نکند کاسهای دگر باشد
نکند آن که درس دین میداد
از خدا پاک بیخبر باشد
همچو سرو ایستادن در این باغ
نکند پاسخش تبر باشد
نور کیوان در آسمان نشست
نکند پوچ و بیثمر باشد
با تو شعرام همگی ، رنگ بهاره
با تو هیچ چیزی دلم ، کم نمیاره
وقتی نیستی همه چی ، تیره و تاره
کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره
ای خدای مهربون ، دلم گرفته
از این ابر نیمه جون ، دلم گرفته
از زمین و آسمون ، دلم گرفته
آخه اشکامو ببین ، دلم گرفته
تو خطاهامو نبین ، دلم گرفته
تو ببخش فقط همین ، دلم گرفته
توی لحظه های من شیرین ترینی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینی
کاش همیشه محرم دلم تو باشی
تو بزرگی ، اولین و آخرینی

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من....
من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب.... ..
.که به صد عشق و هوس می ارزم....



یک شبی مجنون نمازش را شکست ،
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،
دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم

تو از آن سوی حادثه
آمده بودی که مرا ببینی
با یک چمن صفا و صداقت
وعطر گل های نسترن
ومن،
با یک دریا امید
به انتظار دیدنت نشستم.
***
بادها وزید
ابرها غرید
آسمان خروشید؛
چمنت در آب گم شد
گل هایت راباد برد
دریایم توفانی شد
و چشمان انتظارم بر در
خشکید؛
و تو ،
نیامدی ... !

خداوندا !
تو را سپاس از آنرو که تبعیدی زمینمان کردی...بی فرصت گناه و عصیان، بودن معنی نداشت!
تو را سپاس که می توانم آزادانه در برابر چشمانت گناه کنم!چرا که چشم امیدم بر بخشایش توست.
تو را سپاس که گاهی ناچارم اشک بریزم تا بیاموزم که لبخندهایم را ارج نهم.
سپاس به خاطر فراموشی که تلخی ها را از خاطرم محو می کند.
سپاس به خاطر ناتوانی ام که کمک می کند توانایی ها را فراموش نکنم.
سپاس به خاطر شکست ها و زمین خوردن ها که دوباره برخاستن را به من می آموزند.
تو را سپاس به خاطر رفتن های بی بازگشت ، چرا که در هر رفتنی امید وصالی ابدی است.
سپاس به خاطر همه آن چه که از من دریغ داشتی، چرا که همیشه چیزی هست که به خاطر رسیدن به آن محتاج تکاپو باشم!
سپاس به خاطر زخم هایی که می خورم و بدی هایی که می بینم ،از آنرو که می آموزم چگونه دیگری را ببخشایم.
سپاس که گاه می توانم انکارت کنم تا از یاد نبرم که در برابرت تا چه اندازه حقیرم!
خداوندا! تو را سپاس که هستم!

