تو از آن سوی حادثه
آمده بودی که مرا ببینی
با یک چمن صفا و صداقت
وعطر گل های نسترن
ومن،
با یک دریا امید
به انتظار دیدنت نشستم.
***
بادها وزید
![]()
ابرها غرید
آسمان خروشید؛
چمنت در آب گم شد
گل هایت راباد برد
دریایم توفانی شد
و چشمان انتظارم بر در
خشکید؛
و تو ،
نیامدی ... !

خداوندا !
تو را سپاس از آنرو که تبعیدی زمینمان کردی...بی فرصت گناه و عصیان، بودن معنی نداشت!
تو را سپاس که می توانم آزادانه در برابر چشمانت گناه کنم!چرا که چشم امیدم بر بخشایش توست.
تو را سپاس که گاهی ناچارم اشک بریزم تا بیاموزم که لبخندهایم را ارج نهم.
سپاس به خاطر فراموشی که تلخی ها را از خاطرم محو می کند.
سپاس به خاطر ناتوانی ام که کمک می کند توانایی ها را فراموش نکنم.
سپاس به خاطر شکست ها و زمین خوردن ها که دوباره برخاستن را به من می آموزند.
تو را سپاس به خاطر رفتن های بی بازگشت ، چرا که در هر رفتنی امید وصالی ابدی است.
سپاس به خاطر همه آن چه که از من دریغ داشتی، چرا که همیشه چیزی هست که به خاطر رسیدن به آن محتاج تکاپو باشم!
سپاس به خاطر زخم هایی که می خورم و بدی هایی که می بینم ،از آنرو که می آموزم چگونه دیگری را ببخشایم.
سپاس که گاه می توانم انکارت کنم تا از یاد نبرم که در برابرت تا چه اندازه حقیرم!
خداوندا! تو را سپاس که هستم!

نه چشم دل به سوئی
نه باده در سبوئی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته ام در آسمان ابری ،
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج ،

رها رها رها من ...
به من هرآنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک
از او جدا جدا من ...